garam yad avarid ya na,man az yadetan nemikaham...
نوشته شده در یکشنبه 17/2/91ساعت 9:3 عصر  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
خدایا لطفا برو و به بعضی از آنهاییکه ایمان آورده اند یادآوری کن که تو خدا هستی نه آنها!!
نوشته شده در چهارشنبه 9/9/90ساعت 11:47 صبح  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
نوشته شده در سه شنبه 1/9/90ساعت 4:5 عصر  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
مریدی شیخ را پرسید: یا شیخ
دریاچه ارومیه چیست که بر سر آن چنان بلواست؟
فرمود: دیگرهیچ!! مطلبی بود در جغرافی که به کتاب تاریخ انتقال یافت!
و مریدان بسیار شیون نمودندی ...!!-
نوشته شده در چهارشنبه 20/7/90ساعت 10:30 عصر  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
بیا ! من نیز رهسپار دیار شرقم تا در آنجا با شبانان درآمیزم و همراه کاروان های مشک و ابریشم سفر کنم.از رنج راه ، در آبادی های خنک بیاسایم و در دشت و کویر، راه هایی را که به سوی شهرها می رود،بجویم.ای حافظ در این سفر دور و دراز،در کوره راه هایی پرنشیب و فراز،همه جا نغمه های آسمانی تو رفیق راه و تسلی بخش دل ماست؛مگرنه راهنمای ما هر شامگاهان با صدای دلکش ،بیتی چند از غزل های شورانگیز تو را می خواند تا اختران آسمان را بیدار کند و رهزنان کوه و دشت را بترساند؟
******************************************************
حافظا دلم می خواهد از شیوه ی غزل سرایی تو تقلید کنم.چون تو قافیه پردازم و غزل خویش را به ریزه کاری های گفته ی تو بیارایم.نخست به معنی اندیشم و آن گاه بدان لباس الفاظ زیبا پوشانم.هیچ کلامی را دوبار در قافیه نیاورم؛مگر آنکه با ظاهری یکسان معنایی جدا ،داشته باشد.دلم می خواهد همه ی این دستورها را به کار بندم تا شعری چون،تو ای شاعر شاعران جهان سروده باشم.ای حافظ هم چنان که جرقه ای برای آتش زدن و سوختن شهر امپراتوران کافی است،از گفته ی شور انگیز تو ،چنان آتشی بر دلم نشسته که سراپای مرا در تب و تاب افکنده است.حافظا خویش را با تو برابر دانستن جز نشان دیوانگی نیست.تو آن کشتی ای ،که مغرورانه باد،در بادبان افکنده است تا سینه ی دریا را بشکافد و پای بر سر امواج نهد ومن آن تخته پاره ام که بیخودانه سیلی خور اقیانوسم.در دل سخن شورانگیز تو گاه موجی از پس موج دیگر می زاید و گاه دریایی از آتش تلاطم می کند اما این موج آتشین مرا در کام فرومی برد و غرقه می کند.با این همه ، هنوزم جرئت آن است که خویش را مریدی از مریدان تو شمارم؛زیرا که من نیز چون تو در سرزمینی غرق نور زیستم و عشق ورزیدم.
دیوان شرقی-غربی اثر گوته
نوشته شده در چهارشنبه 20/7/90ساعت 10:19 عصر  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
نوشته شده در چهارشنبه 20/7/90ساعت 10:13 عصر  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
هوراس: گوهر های تراش خورده، مرمر، عاج، مجسمه های اتروسکی، تابلوها، نقره و جامه های ارغوانی؛ چه بسیارند کسانی که این ها را ندارند و کسانی هم هستند که هرگز نیازی به این ها ندارند
سقراط : چه فراوان است، آنچه بدان نیازی ندارم
شوپنهاور : همه مردمان، چه آنان که در مقامی پست اند، چه آنان که در زندگانی پیروزند همواره معترفند که تنها سعادت ساکنین کره خاک شخصیت آنان است
نوشته شده در شنبه 19/6/90ساعت 3:2 صبح  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
تمام چسب زخم هایت را هم که بخرم
باز نه زخمهای من خوب میشود
نه زخمهای تو ...!
نوشته شده در جمعه 4/6/90ساعت 2:2 عصر  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
نوشته شده در جمعه 4/6/90ساعت 1:25 عصر  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()
ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید
این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران
یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر،
شهر سوگواران
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را، تواند شست آیا از دل یاران
چشمها و چشمهها خشکند، روشنیها محو
در تاریکی دلتنگ، همچنانکه نامها در ننگ
هر چه پیرامون ما غرق تباهی شد
آه باران ای امید جان بیداران
بر پلیدیها که ما عمریست در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد
نوشته شده در پنج شنبه 16/4/90ساعت 10:51 صبح  توسط ئابا ژیار
نظرات دیگران()